تبليغاتX
عادت می کنیم...

 

۱-اون موقع که اینترنتم  قطع بود این کامپیوترم صحیح و سالم اینجا افتاده بود برا خودش!

اینترنتم که وصل شد کاپیوترم رسما ترکید و تا همین دیروز قاطی ای داشت که نگو!!

حالا که همه چی رو به راهه! اگه باز نیومدم 100% خودم یه چیزیم شده!!

کلا من شانسم قشنگه!!

 

2-از اون شب که بابا تبلیغ کن*سرت احسان خواجه امیری رو آورد و دیدمش و یه متر پریدمو با داد به خواهر خانوم گفتم که احسان !! اینجا کنسرت داره همینجوری خوچحال بودم  تا همین دیشب که کنسرت بود وخیلی هم عالی بود!!جای همگی خالی خیلی خوش گذشت،خیلی خوب بود!!حیف عکس نگرفتم که بذارم!!فقط فیلم گرفتم!!اومدیم خونه از بس جیغ زده بودیم که صدامون در نمیومد!!

 

3-تابستون این همه بیکاربودم داشتم از بیکاری کپک میزدم  ننشستم  lost رو ببینم!!!حالا خوشم اومده شبا تا 3-4 میشینم نیگا میکنمش!!اگه فک کنی نشستم یک صفحه ساختمون* داده خوندم شدیدا اشتباه فک کردی!!

 

 

+تاریخ دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 12:40 نویسنده من ! |

 

۱-از وقتی دختر خالم دستگاه کاشت ناخن گرفته تمایل زیادی به کاشتن ناخن پیدا کردم با این حال که ناخونای خودم بلنده!!اما به خاطر لنز نمیتونم چون باید انگشت سبابه و شست دست راستم کوتاه باشه تا لنزو پاره نکنه و احیانا وختی میخوام لنزو از چشمم دربیارم چشام از کاسه درنیاد!!(غم و غصه واینا)

 هر بار که میخوام لنز بذارم و ور دارم باید دستامو بشورم  منم نیست به تمیزی عادت ندارم این مدتم که هوا یه کم سردتر شده اینقد دستامو شستم که پوست دستم خشک شده!!

منتظرم یه مدت بگذره و سنم بالاتر بره بعدش لیزیک(یا لازک) کنم راحت شم!! کلافه شدم دیگه!!

 

۲-من اون کفش بادمجونی های خوشگل دختر عمه مو میخوام!!!من اصلا هر چیز بنفش و متمایل به اونو که ببینم دوس دارم و میخوام!!((واسه همینم اون موقع که رو مشم بادمجونی گذاشته بودم دلم نمیومد عوضش کنم!!))بعد دوس دارم همشونو یه جا بچینم بشینم نیگاشون کنم!!

مثه اینا و خیلی چیزای دیگه که نمیشد اوردشون!! دیوار اتاقم و پرده ی اتاقم و روتختیو پتومم همین!!

 

۳- آخه مامان من چرا  ازش سوال میکنی کفشامونو دربیاریم؟که بعد دربیاریم بریم ببینیم همه با کفش رفتن و این همه منو دق بدی؟هان؟نه خداییش هان؟اه اه حیف اون کفشای به اون قشنگی نبود بیرون بمونن؟

 

 

+تاریخ دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 2:48 نویسنده من ! |

 

طبق معمول واسه خودم چه برنامه ها که نریخته بودم!!گفتم مهر بشه بریم سر درس و مشقمون از بیکاری درایم!!

البته مدیونین اگه فک کنین تو این مدت  تموم جزوه هایی  که سر کلاسا مینویسم رو  تو دفترام پاک نویس نکردم و دقیقا همین امروز 3 فصل مدار منط*قی نخوندم!!

راستش تمدید نکردن نت هم یکی از دلایلی بود که خودم خواستم تا بشینم درس بخونم خیر سرم که مثه ترمای قبل فرط و فرط ننویسه برام    مشروطی---> دارد  

تموم این مدت هم که نیومدم اینقد دلم برای وب همه و برای دوستام تنگ شد که حد نداره!! بماند که اون برنامه درسیه که ریخته بودم تبدیل به این شد که از صب که پا میشدم شستم پای تی وی تا حدی که اگه بخوای میتونم  دلنوازان و شمس العماره و سام سون و ...رومثه بلبل برات تعریف کنم... به جون خودم!

خلاصه تو این مدت که این همه برنامه و کارو زندگی و درس و بدبختی(شما بخونید آهنگ و سریال)

ریخته بود سرم نفهمیدم کی کلاسای سازمان شروع شد که دو جلسه ش هم گذشت و من تازه فهمیدم که بععله!!

خدا اخر و عاقبت منو بخیر کنه این ترم با این حواس جمع و مشغله ی زیاد....

راستی اگه کسی برنامه ریزی خواست بکنه برا درسش واقعا  میتونه رو من حساب کنه ها...بی تعارف

 پ.ن:نمیدونی با چه مرارت هایی گشتم یه کیف خریدم!!خدایی هیچ چیز درست درمون پیدا نمیشه...اه

 پ.ن2: کمال معذرت خواهی رو دارم از اونایی که این مدت اومدن پیشم و من از تنیلی شدید نیومدم نت که ببینم چه خبره...میام پیش همتون!!

 پ.ن3:ریاضی رو قبول شدم!!!

 پ.ن4:همچنان از سر رفتن حوصله رنج میبریم و مهر هم افاقه نکرده است تا کنون...

 پ.ن5:مجنون جان خواهشا آقای بلاگفا را ببخش و یکی دیگر درهمین جا باز کن جون من!

نمیدونی چه حس بدیه که رفتی....

 

  هنوزم تکلیفم با این قالبها مشخص نیست همچنان!!

+تاریخ دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:43 نویسنده من ! |

 

شب ِ روز اول مهر امسال هم   مثه بقیه سالا تا صبح خوابم نبرد!!

فک کنم از بس اون موقع ها دلواپس این بودم که زودتر بخوابم که صبح دیر بیدار نشم... خوابم نمیبرد!!

اتفاقا دیشبم همین بود بعد کلی تعطیلات تابستون روز اول مهر برامون کلاس گذاشته بودن ۸ صبح!!

(اگه فک کردی هیچ کس نیومده بود....کور خوندی!!)

انقد این شبای تابستون تا صبح بیدار بودم که نمیتونستم بخوابم!!

 

الان که فک میکنم میبینم چقد دلم برا اون روزا تنگ شده!!

اون روزایی که با مانتو شلوار تابلو و گشاد جدید میرفتیم مدرسه

کیف و کفش و لوازم تحریر و کتابایی  که بوی خوبی میدادن!!

روزایی که واسه شناختن معلم جدید هول بودیم!! و چقدر به همشون میخندیدم و چقدر آخرای سال بهشون فحش میدادیم که چقدررر  اذیت کردن!!

واسه دوستام...بچه های مدرسه

زنگای ورزش!!

اون روزایی که میخواستی ۲ دقیقه بیشتر بخوابی و نمیخواستی بیدار شی....

اون روزایی که میگفتیم کاش تعطیل بشه...

اون روزایی که دعا میکردیم معلممون که اون روز میخواست امتحان بگیره نیاد...

هی ی ی جووونی!!

 

یادش بخیر  اول مهر روزگاری بود  برای خودش!!

 

+تاریخ چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 13:50 نویسنده من ! |

 

چند وقت پیش وقتی همه حرف از رفتن و کوچ دسته جمعی از بلاگفا زدن من همچنان بلاگفا رو دوس داشتم و دلم خواست که اینجا بمونم!!!

اتفاقات این چند روز و قطع شدن دو روزه ی بلاگفا شاید اونطور که اقای شیرازی گفته نباشه و نیست!!

اما دلم نمیاد برم!!بلاگفا رو دوس دارم و بهش عادت کردم!! حتی با این حال که در روزهای خاص قطع میشه!!

 

 

به دختر عمه جان میگم اشکال نداره این نرم افزاره*!!! رو استفاده میکنیم؟؟

میگه نه مهم نیست!!

میگم نیان بگیرن ببرنم بگن میخوای انق**ل**اب م**خم**مل**ی کنی؟!!

میگه نه بابا!!!

میگم خلاصه اگه اومدن بردنم  من لو میدمت میگم الف . نون  منو اغفال کرد!!

گفته باشم!!

 

* یه نرم افزار فی*ل افکن

 

 

من آدمی بودم که واسه یه جفت کفش باید کل شهرو میگشتم!!

اخرشم اونیکی باب میلم بود پیدا نمیکردم!!

الان نمیدونم چرا اولین جایی که میرم میگم این بد نیست

آقا همین....

من پیر و بیحوصله شدم آیا؟

+تاریخ دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 1:23 نویسنده من ! |

scrollbar-3dlight-color:#ffffff; > >